Pas encore inscrit ? Creez un Overblog!

Créer mon blog

Fabian Karbalai

Fabian Karbalai

perdu

Ses blogs

Le blog de Fabian Karbalai

Le blog de Fabian Karbalai

poésie Persan
Fabian Karbalai Fabian Karbalai
Articles : 321
Depuis : 11/11/2008
Categorie : Mode, Art & Design

Articles à découvrir

آمده

نرم نرمک شاد و خندان آمده آن گل رعنا به میدان آمده معجز مهر و محبت را ببین دلبر از صحرای ایران آمده با خودش سوغات عشق آورده او از برای عهد و پیمان آمده تا نگهدارم مر اورا تا ابد این عزیزم با دل و جا

چند روزیست ز هر گوشه ملامت میشم درد کم بود کنون اوج وخامت میشم هر که از راه رسد طعنه زند بر من و دل همه یکسو من از آن دوست شماتت میشم همه امید من این بود مرا درک کند درد دل گفتم و دیدم که رعایت میشم
جاوید

جاوید

تا کور شود هر آنکه نتواند دید امید شفا برمن بیمار رسید هر طعنه و نیشخند و هر زخم زبان دارید اگر، بیش کنیدش تمدید دیگر ندهد دلم محل بر یاوه برعوعو سگ یا که به افکار پلید من یافتم آرزوی خود را در خوا
امید بهبودی

امید بهبودی

یک روز نه چندان دور برخیزم از این بستر بهبود شود حاصل این بد نشود بد تر امید به دل دارم وابسته به دلدارم هر چند که بیمارم بندم گره محکمتر این شوق و شکیبائی دارد غم زیبائی اشک است که حالم را همواره
بیمار

بیمار

شک مکن چون ما هم احساسیم و همیاریم ما غم مخور تا من نسوزم دل به دل داریم ما میشمارم لحظه ها را ، خاطرت از من پُر است ما بهم پیوسته میمانیم تا وقتیکه بیداریم ما بین ما صحرا و کوه و جنگل و دریا و دشت س

غم

سرنوشتیست عجیب ، آنچه نوشتند مرا خود کمک کردم و آنها همه کُشتند مرا هر خلافی که در آن لذت یک آنی بود همه کردم که همه جمله به پُشتند مرا حال هنگام جواب آمده و وقت حساب بر سر وسینه ی من ضربه چو مُشتن
مدام و نا فرجام

مدام و نا فرجام

عشق من و تو مدام و نافرجام است دوریم و میان ما فقط یک گام است هر بار که خواهیم بهم دست دهیم از شدت شوق لرزه بر اندام است مارا گذری بسوی هم ممکن نیست هرگز هوسی مکن چنین کاین خام است هر بار که ما بسوی

گر کسی پرسید خوشبختی کجاست گو کنار من همینجا نزد ماست کو؟ کجا ؟ اندر بغل یا در کنار عطر و بویش در مشام و در هواست بخت خوش یعنی که پیوند دو دل از قضا این بعد از ازین بر ما رواست عشق باید در جوار و یار
آزادی

آزادی

یکی آمد یکی رفت ، یکی ماند و خدا شد یکی چون من خطا کرد بغربت مبتلا شد اگر نوشم می ناب زِ روی احتیاج است چو دلدار قدیمی ، زمانه بی وفا شد سرم منٌت گذارد چو گوید دوست دارد چو گفتم منٌت ازماست زمن ناگه

اتمام حجت

ایکه چون با من بسازی عشق می آید برون ور نسازی یا بسوزی غم برآید از درون هرچه میخواهی مهییا میکنم اما بدان گر نیائی یا نباشی جمله گردد واژگون بهتر از این باش با من تا شوم من بهترین یار تو غمخوار تو